روایت هفتاد و نهم

گذشته‌ام رو وانگری کردم، از بعد مهاجرتم از گذشته فراری‌ام و بیزار. پدرم اصلا آدمی نبود که به ما دخترا گیر بده یا محدودمون کنه، فقط می‌گفت درس بخونید و ازدواج نکنید، اما سه تا برادر بزرگتر از خودم و خواهرم داشتم، یادم میاد که چطوری برادرام محدودمون می‌کردن، کتکمون می‌زدن، از مدرسه تا خونه تعقیبمون می‌کردن که دست از پا خطا نکنیم.

یادمه دانشگاهی که قبول شدم تو رشته‌ای که عاشقش بودم رو صرفا بخاطر حرفای برادرم بی‌خیالش شدم (چون برادرم اعتقاد داشت اون دانشگاه دختر و پسرهاش روابط آزاد دارن بی‌ناموسن و ...) سر این مسئله و حمایت پدرم هر شب دعوا داشتن، منم ترجیح دادم تا جو خونه بیشتر از این متشنج نشده بی‌خیال اون دانشگاه بشم.

حوصله‌ام سر رفته بود، در خونه‌ی دوستم رفتم که با هم وقت بگذرونیم، برادر دوستم آیفون رو جواب داد و گفت که دوستم خونه نیست و احتمالا غروب برگرده. برگشتم خونه و از برادرم یک دل سیر کتک خوردم، اون هم با شلنگ توی هجده سالگی. غرورم جریحه دار شده بود، شکسته بودم، فقط بخاطر توهم آقا که تعقیبم کرده بود و می‌گفت تو با اون پسر رابطه داری، مکان خالی نبوده بهت گفته غروب بیا.

من هیچ وقت این موضوع رو نتونستم هضم کنم، درسته که شبش پدرم دعوای حسابی راه انداخت و از من حمایت کرد، اما مادرم از کار برادرم تقریبا دفاع می‌کرد، همه می‌گفتن غیرت داره روت، دوستت داره، خوبه مثل سیب زمینی باشه؟ می‌دونید برادر من تحت تاثیر دوستاش و محیط بود، تحت تاثیر محیط اسلامی مملکت. فکر می‌کرد به این شکل از ما حمایت می‌کنه، اما نمی‌دونست که اعتماد به نفسمون رو گرفت و هنوز که هنوزه نمی‌تونم با یک مرد با اعتماد به نفس صحبت کنم‌.

 

این پست را در اینستاگرام ببینید

 

Posted in honor violence and tagged .